| |
| یکشنبه 6 شهریور ماه سال 1384 |
| روزگار یاران |
شهید مهدی فلاحت پور
- زندگینامه
|
سال 1343 بود که بهروز (مهدی) چشم به جهان گشود. از کودکی حال و هوای خاصی داشت. انقلاب که به پیروزی رسید، در چشمان مهدی چیزی درخشید. چندی بعد حمله نیروهای بعثی او را به جبهههای حق علیه باطل کشاند. نبرد با متجاوزین روحیه مهدی را هر روز مقاومتر میکرد. سال 1362 وارد گروه تبلیغات جنگ لشگر 27 محمدرسولالله شد، سودائی عجیب در سر داشت، چیزهائی دیده بود که باید برای مردم به تصویر میکشید، به همین علت در سال هزار و سیصد و شصت و پنج به جمع گروه روایت فتح پیوست.حضور در حماسه کربلای 5 برای فلاحتپور افتخاری باورنکردنی محسوب میشد، بعد از اتمام جنگ به ادامه تحصیل روی آورد و در رشته سینما در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد و فعالیتهای خودش را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، روایت فتح، گروه تلویزیونی جهاد، صدا و سیما ادامه داد. اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و یک برای مهدی بوی خوش سفر را به همراه آورد. او برای فیلمبرداری جنایات اسرائیل در لبنان و انعکاس وضعیت آوارگان فلسطینی به لبنان سفر کرد. اردیبهشت ماه ماه بهشتی در آخرین روزهای خود عزیزی را به آسمان فرستاد، و یکبار دیگر امت حزبالله فریاد برآوردند:«اللهم تقبل منا هذالقربان» صبح پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت سال هزار و سیصد و هفتاد و یک در منطقه بقاع غربی راکتی اسرائیلی بر پیکر خسته مهدی اصابت کرد و جسم و روح او را راهی آسمان نمود.
منبع : بروشور راهیان نور |
- وصیت نامه
|
...ای آنانکه از فردا و فرداها میآئید بدانید که ما نه برای ترس از جهنم و نه به طمع بهشت به جهاد برنخواستیم برای ما شکست و پیروزی مطرح نیست. هدف ما از جهاد، فقط عمل به تکلیف و حفظ حرمت اسلام از نامحرمان است. ای خفتگان بیدار شوید و خویشتن را دریابید. بدانید که مرگ حق است و روزی همه خواهیم مرد. خوشا به حال آنانکه شهادت را با شهادت انتخاب کردند و جهت رسیدن به کام معشوق سر باختند. باید مرد تا زنده واقعی شد، باید از زندان دنیا به بهشت آخرت کوچ کرد. خوشا به حال آنان که به یک نظر شیفته محبوب شدند و گول این ظواهر مادی، حتی در نوع خویش را نخوردند، و وصال یار را طلبیدند و رفتند و چه زیبا حدیث بودن را به رفتن سرودند. رفتن و عروج از این تن خاکی به لقای یار و فتح آخرین خاکریز عشق و گذر از آخرین مانع وصال که این تن خاکی است. خدایا! تو شاهدی بر شهادت گفتارم، من راوی فاتحان هفت شهر عشق بودم که چگونه مرگ را به بازی گرفتند و دنیا را زیر گامهای استوارشان، پلِکان رسیدن به معشوق قرار دادند و از همه چیز و همه وابستگیها گذشتند و در آخر از این خاکی که آخرین سنگر تعلقات به دنیا بود نیز همچون پروانه از همان شب عملیات، شب عشقبازی، تا به صبح گرد شمع عشق مولا گردیدند و مطلعالفجرشان چون پروانهای مستانه تمام وجودشان را سوزاند و به خورشید متصل شدند و با طلوع فجر، عمر ابدی یافتند و به خویشتن واقعی خویش منزلگه ابدی بازگشتند.
منبع : بروشور راهیان نور |
شهید سعید یزدان پرست
|
هرم داغ آتش تابستان سال 1346 پوست را میسوزاند که صدای گریه بیتاب سعید در فضای خانه طنینانداز شد. آرام و مطیع چشمانش را بر صورت چروکخورده پدر گشود. و با لبخند دلنشین او آرام گشت. کودکی مهربان و دوستداشتنی که سالها بعد به خاطر صداقتش شهره آشنایان شد. سعید برای اولین بار در خردسالی در مقابل خداوند به سجده افتاد و در شش سالگی روزه گرفتن را تجربه نمود. مادر او را تنگ در آغوش گرفت و عطر پیکر کودکش را با تمام وجود استنشاق کرد. سالهای پر شور مدرسه به پایان رسید. اما سعید تشنه بود، تشنه نوشیدن عشق الهی، دوست داشت عاشق شود، به همین علت به سراغ کتابهای علوم حوزوی رفت اما این وادی روح بیقرار و نگران او را آرام نساخت. تا اینکه مأمنی امن یافت تا در سکوت شبهای کوهستانیاش خدا را به اسم صدا بزند. 1900 روز در کردستان میان آتش و دود گذشت و جنگ به پایان رسید همان روزها سعید فرماندهی گردان را رها کرده و در امتحانات دانشگاه شرکت کرد، و دانشجوی نمونه رشته معماری دانشگاه علم و صنعت شد. در سرش سودای سفر به لبنان بود، کشوری که به دنبال آرامش میگشت. هنوز گمشدهاش را نیافته بود. از لبنان که بازگشت بچهها به اصرار مسئولیت دفتر فرهنگی دانشکده معماری و شهرسازی را به او سپردند تا از فکر رفتن به لبنان خارج شود. بغض گلویش را گرفت دیگر تاب ماندن نداشت، چمدانش را بست راوی دشتهای خونین کربلا (دعوتنامهای) برایش فرستاده بود، برگهای سبز با قلمی سرخ و او رهسپار سوریه شد از آنجا بازگشت، دل توی دلش نبود. زمزمه کرد:«بیا ای باغبان به باغ ارغوان» چند روز بعد خستگی را بهانه کرد و رهسپار فکه، خاک داغ جنوب شد، کنار در که ایستاد گفت:«حاجی(1) میگوید میخواهم امسال عاشورایی به پا کنم» و عاشورا برپا شد صدای سم اسبان لشگریان یزید از فراسوی تاریخ به گوش رسید، قطرات خون سرخ بر خاک چکید و آسمان یکباره تیره و تار شد. یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک ...(2) و او پر گشود.
1- سید مرتضی آوینی 2- زمزمه شهید در لحظات آخر زندگی |
- شهادت
|
بیستم فروردین ماه بغض آشکار سعید شکست، صداهائی به گوش رسید، همهمه ملائک در آسمان طنین انداخت. احساس عجیبی داشت، پشت سر حاجی به راه افتاد، پای بر مسلخ عشق نهادن، گردن به تیغ جفا سپردن و دم نیاوردن! اشک در چشمانش چرخید، لحظه دیدار نزدیک بود، چشم در چشم خورشید دوخت. ناگهان صدای انفجار او را به خود آورد. باز هم صدای همهمه ملائک به گوش رسید. سید مرتضی سه مرتبه گفت:«یا زهرا (س)» اما سعید ساکت و مبهوت او را مینگریست. قاسمی جلو دوید، دستش را پیش برد تا ترکش را از چشمان سعید بیرون بیاورد. لبخندی تلخ بر لبان او نشست و گفت:«ول کن حاجی» بگذار باشد، لبانش از عطش خشک شده، نرمی بال ملائک را احساس نمود، عاشورا، عاشورا، عاشورا........ سعید به دستهای خونینش نگاه کرد، و به یاد فیلم عاشورائی سید مرتضی افتاد. به سختی دستانش را بالا آورد، عاشورا برپا شد. ملائک به آسمان پر کشیدند و پیش چشم سعید راهی به آسمان باز شد و او غرق در شوق وصال به عرش پر گشود. | |
|